باسلام
ماكياول وانديشه او :
عصر ماكياول عصر خودكامگى، گستاخى، زيركى، فريب، خيانت بود و او نوعى نظام فلسفى آورد كه با تناقضات آن روزگار همخوانى داشت. او اخلاقيات را واژگون و خط مشى زندگى را براساس حيله و نيرنگ قرار داد و يگانه شعار سياسى او اين بود كه شاه، فوق تمام قيود و الزامات مردم عادى است. بايد بپذيريم كه او به خاطر سهمى كه در تكوين نظر ناسيوناليسم، سياست مبتنى بر قدرت، فرديت گرايى و بى توجهى به موازين دينى و اخلاقى دارد، حق بزرگى برفلسفه سياسى غرب دارد.
ماكياول به واسط آشنايى با متفكران اومانيست در انديشه سياسى طرحى نو و انقلابى بزرگ ايجاد نمود و اعلام نمود در سياست پيروى از قوانين اخلاقى فايده نمى بخشد و در بسى موارد ضروريات، ارباب سياست را مجبور مى سازد كه چه براى پاسدارى از استقلال كشور و چه براى حفظ قدرت خود به قوانين اخلاقى اعتنايى ننمايند.
دومين عاملى كه باعث شد ماكياول اخلاق را در سياست ناديده و يا كمرنگ نمايد سرگذشت ساوونارولا راهبى مؤمن و بسيار متعصب بود كه با رياضت و معتقدات مسيحى بار آمده بود و كوشيد در فلورانس حكومتى مطابق قوانين اخلاقى و دين مسيحى برقرار كند و روياى توماس قديس را كه مى گفت «هدف غايى جامعه انسانى زندگى مطابق فضيلت است تا آدمى از اين طريق از عنايت الهى برخوردار شود» به مرحله واقعيت درآورد ولى چون قدرت و تجهيزات جنگى نداشت و نتوانست در برابر پاپ عياش خوشگذران كه پايبند به هيچ قاعده اخلاقى نبود اما قدرتى بزرگ و سپاهى فراوان و مجهز در اختيار داشت، مقاومت ورزد. پاپ تكفيرش كرد و بدست همشهريانش سوزانده شد. ماكياول واقعه دردناك و تجربه تلخ ساوونارولا كه معتقد بود «همه پيامبران مسلح پيروز شده و پيامبران بى سلاح ناكام مانده اند.» مبدأ كارهاى تحقيقى و پژوهشى خود قرارداد و بدين نتيجه رسيد كه سياست را نبايد به عنوان جزيى از اخلاق يا چيزى پيوسته با اخلاق انگاشت، بلكه بايد همچون علمى مستقل درباره قوانين حاكم بر قدرت و ارتباط با سياست مطالعه كرد.
از ديدگاه ارسطو ميان زندگى اجتماعى و زندگى سياسى فاصله اى نيست همانطورى كه بين امور خصوصى و امور عمومى مربوط به دولت اختلافى نيست. اما سياست در انديشه ماكياول بازتاب امور اجتماعى نيست بلكه نهادى جداگانه در كنار ساير نهادهاست. در انديشه سياسى ماكياول سياست در اعمالى كه يك فرد در برابر افراد ديگر، براى ايجاد رابطه قدرت و قبولاندن قدرت خود به آنان انجام مى دهد، تجلى مى يابد. بنابراين سياست را بايد به مثابه «فن حكومت» يا «فن تسخير قدرت» تعريف كرد لذا از ديدگاه او منشأ قدرت را بايد در رابطه ديالكتيكى بخت و لياقت جست وجو كرد.
ماكياول سياست را بر اساس مفهوم جديدى از اخلاق مبتنى بر منفعت گرايى بنيان مى نهد كه اوج آن را بعدها در متفكرانى چون هابس مى بينيم و حتى با رهاكردن خود از تفكرات قرون وسطى چون اگوستين قديس، سؤالات سياسى جديدى را بر پايه بينش اخلاقى تازه ترى طرح مى كند. اگوستين قديس در كتاب شهر خدا جامعه اى ترسيم مى كند كه هدف آن در دنيا تحقق بخشيدن به دو مطلوب بزرگ انسانى يعنى صلح و عدالت بود. توماس اكوئيناس هم بر اين باور بود كه زمامداران سياسى نه تنها بايد صلح و نظم را تعميم دهند، بلكه بايد براى خير و سعادت عمومى و برقرارى حكومت عادلانه و زندگى پرهيزكارانه تلاش نمايند. از ديد اكوئيناس «غايت اصلى سياست، نيك خواهى مدنى است كه بر تلاش در جهت تأمين نيازهاى مادى مردم برترى دارد.»
+ نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه 9 آذر1387 و ساعت
9:9 |