تبليغاتX
نگاه
تاريخ كشور ايران مابين سالهاي1328-1330 آبستن بسياري از حوادث و ناگفته هاست كه پرداختن به آن واجد هزينه زمان و كنكاش و مطالعه بسيار زياد است. آنچه كه در مدت اين دو سال بيش از پيش در تاريخ معاصر ايران نقش داشت و مسبب بسياري از تغييرات در سطح كلان اين كشور شد، واقعه تلخ كودتاي 28 مرداد است كه هيچگاه از حافظه ايران و ايراني زدوده نخواهد شد. اما نقش ننگين بار حزب توده به عنوان متشكل ترين و بزرگترين حزب رسمي آن زمان در وقوع اين كودتا، نقشي غيرقابل كتمان است كه تا ابد مهر خفت آن بر پيشاني اين حزب نگاشته شد. در ذيل با بهانه نزديك شدن به سالگرد چنين روزي به بررسي نقش حزب توده در شكل گيري اين كودتا خواهم پرداخت.



حزب توده؛ از نهضت ملي تا كودتاي 28 مرداد:

حزب توده از ابتدا و آغاز حركت مردم براي ملي كردن صنعت نفت، عليه آن موضع گرفت. روزنامه حزب توده، شعار "ملي" و "ملي كردن" را محكوم كردند. روزنامه «بسوي آينده» در مهر 1329 نوشت « ... ملي، سرپوشي است كه قبايح و رذايل را مخفي مي كند. ملي، هر جرم و جنايتي را جايز مي شمارد. ملي، آخرين تير تركش استعمار است .
... ».


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اکبر در سه شنبه 5 آبان1388 و ساعت 13:34 |
با سلام 

در این جلسه در باب دمکراسی صحبت شد اما نکته ای که به ذهن من رسید این است که آیا دمکراسی خواست جوامعی است که در آن جمهوری حاکم است یا در جوامع سلطنتی نیز می توان دمکراسی داشت؟

همچنین دمکراسی فقط در مفهوم حاکمیت مردم بر مردم خلاصه می شود یا نه می توان تعابیر مختلفی از آن کرد .آِنچه بیان شد حاکی از این بود که دمکراسی از زما شکل گیر ی آن تا به امروز همانند مفاهیم دیگری دچار تغییر شده و تعبییر ای در قبل از میلاد از آن ی شد اب تعبیر که مکیاول از میکن کاملا متمتیز از هم هستند . در قدیم مردم برای جامعه فنا می شدند و خواست جامعه ارجعیت داشت بر خواست مردم اما الن خواست مردم ارجعیت دارد بر خواست جامعه.

«چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر،

 

 همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي»

+ نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه 7 دی1387 و ساعت 9:34 |
با سلام

در این جلسه در ادامه بحث عدالت عدالت عبری ُمسیحیُ و رومی بیان شد که نکته مورد توجه نزدیکی مفهوم عدالت عبری با برداشت اسلامی از آن بود . برداشت عدالت از دید رواقیون بر مبنی طبیعت انسان است .

اما آیا برداشت هایی که از عدالت شده همه مطلق است یا می توان دیدی نسبی از آن داشت .

به طور کلی به نظر بنده آنچه در فلسفه به ویژه فلسفه سیاسی باید توجه داشت این است که دید مطلق به مفاهیم و پدیده های نباید داشت چون هر مفهوم و برداشتی که از آن می شود به طور مطلق کامل نیست و و باید به دیدی چند بعدی و ترکیبی نگریست .

در مورد مفهوم عدالت نیز با توجه با آنچه که در کلاس بیان شد با ید به ان به دید نسبی و چند بعدی نگاه کرد به نظر من نگاه افلاطون به عدالت قسمت عمده ای از آن را بیان می کند اما باید نیم نگاهی نیز به نظر افلاطون برداشت اخلاقی او از عدالت کرد.

اما مفهوم عدالت باتوجه به آنچه بیان شد در این عصر با آنچه که بیان شده مطابقت دارد یا نه؟

در پایان این بحث را با جمله ای از رالز به خاتمه می رسانم: ((هرشخصی حرمتی دارد مبتنی بر عدالت که حتی خوشبختی کل جامعه نیز نمی تواند آن را تحت الشعاع قرار دهد.))

با تشکر نوروزی

+ نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه 30 آذر1387 و ساعت 11:23 |
با سلام

در این جلسه در باب عدالت از نظر افلاطون بحث شد افلاطون، عدالت را رفتار درست با هم‌نوعان دانسته و آن را بالاترين فضيلت و مجموع همه فضيلت ها می داند. تعادل، ميانه روى، برابرى و بيش خواهى نیز مفاهيم مرکزى تئورى عدالت ارسطو هستند که به عنوان بخشى از يک فضيلت، يعنى فضيلت عدالت به کار مى روند. 

به نظر ارسطو، عدالت دارای دو معنی خاص و عام است: عدالت‌‌‌ ‌‌‌ به معنی عام شامل تمام فضایل است. زیرا هر كس به كار ناشایسته‌ای دست زند، ستم كرده است. سعادت واقعی از آن كسی است كه با فضیلت باشد و از دستورهای عقل اطاعت كند. فضیلت انسان دو آفت بزرگ دارد: افراط و تفریط، كه بایستی از هر دو پرهیز كرد. میانه‌روی و اعتدال، میزان تشخیص رذایل از فضایل است.پس تهور و ترس هر دو مذموم و حد وسط بین آنها یعنی شجاعت فضیلت است همچنان كه سخاوت میانه بخل و تبذیر، و مناعت و تواضع، اعتدال میان تكبر و زبونی است. در آخرین تحلیل، می‌توان گفت: عدالت به معنی عام، «تقوای اجتماعی» است.

ارسطو عدالت را به معاوضی و توزیعی تقسیم می‌كند: مقصود از عدالت معاوضی، تعادل میان دو عوض در معامله است، به گونه‌ای كه یكی از دو طرف قرارداد نتواند به بهای فقر دیگری، ثروتمند شود یا هر دو عوض را به دست آورد. این مفهوم عدالت ‌‌خود به خود در قرارداد به دست می‌اید، ولی ضمانت اجرای آن، جبران خساراتی است كه زیان دیده را به وضع متعادل بازگرداند و برابری را تأمین كند. بر عكس، عدالت توزیعی، مربوط به تقسیم ثروت و مناصب اجتماعی و ناظر به زندگی عمومی و نقش دولت است.

 منبع : برگرفته از مطالب کلاس و کتاب  

+ نوشته شده توسط علی اکبر در پنجشنبه 21 آذر1387 و ساعت 20:31 |
باسلام

در این جلسه در باره جامعه کمال مطلوب صحبت شد.

اما در این جلسه این جامعه از نظر گاه ارسطویی و افلاطونی بر رسی شد و مهم بود این بود که جامعه کمال مطلوب فقط در نظریه حقیقت مونیسم و پلورالیسمی وجود ندارد و به نظر من در این جلسه مطلبی که بیان نشد این بود که درجامعه نومینالسمی آیا جامعه کمال مطلوب وجود دار یا نه ؟             آیا جامعه کمال مطلوب در این نوع از حقیقت و جامعه اتوپیایی قابل تصور در ذهن است یانه؟

به نظر من جامعه اتوپیایی در جامعه ای که به حقیقت نومینالیسمی نظر می شود قابل تصور و تحقق نباشد و شاید چیزی شبیه نظر قرون وسطا که بهشت برین در این جامعه قابل تحقق نباشد.

اما بهترین جامعه کمال مطلوب که بیان شد جامعه کمال مطلوب ارسطویییا همان پلورالیسمی است که ما فقط حداقل های قواعد تنظیم کننده را در جامعه ایجاد کنیم تا مردم به حدی ا زوحدت برسند چون وحدت به مانند هرچیزی دیگری که زیادی آن زیان بار است برا ی جامعه مضر است.

+ نوشته شده توسط علی اکبر در جمعه 15 آذر1387 و ساعت 21:23 |
باسلام

ماكياول وانديشه او :

عصر ماكياول عصر خودكامگى، گستاخى، زيركى، فريب، خيانت بود و او نوعى نظام فلسفى آورد كه با تناقضات آن روزگار همخوانى داشت. او اخلاقيات را واژگون و خط مشى زندگى را براساس حيله و نيرنگ قرار داد و يگانه شعار سياسى او اين بود كه شاه، فوق تمام قيود و الزامات مردم عادى است. بايد بپذيريم كه او به خاطر سهمى كه در تكوين نظر ناسيوناليسم، سياست مبتنى بر قدرت، فرديت گرايى و بى توجهى به موازين دينى و اخلاقى دارد، حق بزرگى برفلسفه سياسى غرب دارد.

ماكياول به واسط آشنايى با متفكران اومانيست در انديشه سياسى طرحى نو و انقلابى بزرگ ايجاد نمود و اعلام نمود در سياست پيروى از قوانين اخلاقى فايده نمى بخشد و در بسى موارد ضروريات، ارباب سياست را مجبور مى سازد كه چه براى پاسدارى از استقلال كشور و چه براى حفظ قدرت خود به قوانين اخلاقى اعتنايى ننمايند.

دومين عاملى كه باعث شد ماكياول اخلاق را در سياست ناديده و يا كمرنگ نمايد سرگذشت ساوونارولا راهبى مؤمن و بسيار متعصب بود كه با رياضت و معتقدات مسيحى بار آمده بود و كوشيد در فلورانس حكومتى مطابق قوانين اخلاقى و دين مسيحى برقرار كند و روياى توماس قديس را كه مى گفت «هدف غايى جامعه انسانى زندگى مطابق فضيلت است تا آدمى از اين طريق از عنايت الهى برخوردار شود» به مرحله واقعيت درآورد ولى چون قدرت و تجهيزات جنگى نداشت و نتوانست در برابر پاپ عياش خوشگذران كه پايبند به هيچ قاعده اخلاقى نبود اما قدرتى بزرگ و سپاهى فراوان و مجهز در اختيار داشت، مقاومت ورزد. پاپ تكفيرش كرد و بدست همشهريانش سوزانده شد. ماكياول واقعه دردناك و تجربه تلخ ساوونارولا كه معتقد بود «همه پيامبران مسلح پيروز شده و پيامبران بى سلاح ناكام مانده اند.» مبدأ كارهاى تحقيقى و پژوهشى خود قرارداد و بدين نتيجه رسيد كه سياست را نبايد به عنوان جزيى از اخلاق يا چيزى پيوسته با اخلاق انگاشت، بلكه بايد همچون علمى مستقل درباره قوانين حاكم بر قدرت و ارتباط با سياست مطالعه كرد.

از ديدگاه ارسطو ميان زندگى اجتماعى و زندگى سياسى فاصله اى نيست همانطورى كه بين امور خصوصى و امور عمومى مربوط به دولت اختلافى نيست. اما سياست در انديشه ماكياول بازتاب امور اجتماعى نيست بلكه نهادى جداگانه در كنار ساير نهادهاست. در انديشه سياسى ماكياول سياست در اعمالى كه يك فرد در برابر افراد ديگر، براى ايجاد رابطه قدرت و قبولاندن قدرت خود به آنان انجام مى دهد، تجلى مى يابد. بنابراين سياست را بايد به مثابه «فن حكومت» يا «فن تسخير قدرت» تعريف كرد لذا از ديدگاه او منشأ قدرت را بايد در رابطه ديالكتيكى بخت و لياقت جست وجو كرد.

ماكياول سياست را بر اساس مفهوم جديدى از اخلاق مبتنى بر منفعت گرايى بنيان مى نهد كه اوج آن را بعدها در متفكرانى چون هابس مى بينيم و حتى با رهاكردن خود از تفكرات قرون وسطى چون اگوستين قديس، سؤالات سياسى جديدى را بر پايه بينش اخلاقى تازه ترى طرح مى كند. اگوستين قديس در كتاب شهر خدا جامعه اى ترسيم مى كند كه هدف آن در دنيا تحقق بخشيدن به دو مطلوب بزرگ انسانى يعنى صلح و عدالت بود. توماس اكوئيناس هم بر اين باور بود كه زمامداران سياسى نه تنها بايد صلح و نظم را تعميم دهند، بلكه بايد براى خير و سعادت عمومى و برقرارى حكومت عادلانه و زندگى پرهيزكارانه تلاش نمايند. از ديد اكوئيناس «غايت اصلى سياست، نيك  خواهى مدنى است كه بر تلاش در جهت تأمين نيازهاى مادى مردم برترى دارد.»

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه 9 آذر1387 و ساعت 9:9 |
با سلام در این جلسه در ادامه بحث حقیقت یک بعد دیگر از حقیقت بیان شد آن هم در دوره ی قرن وسطا و آن نگرش نومینالیسم بود از دیدگاه نومینال حقیقت یک جنبه کلی ندارد و هر چه هست همین صورت از اشیائ هست و تمام .

به نظر من این دیدگاه یک شکل خیلی متفاوت از حقیقت است چون دید افراطی دارد و بر عکس مونیسم است . از دید من پلورالیسم بهترین صورت حقیقت را نشان میدهد چون باآن چه در ذهن ما از حقیت در این جهان و ماوراء طبیعت وجود دراد مطابقت می کند چون تصور ما از اشیا با توجه به حقیقت آن در این جهان و جنبه ای از آن که در عالم مثال افلاطونی وجود دارد شکل گرفته و می گیرد .

اما نومینالیسم چیست؟

نام‌گرایی[۱] نظر یا آیینی فلسفی است که اعلام می‌کند هستندگان دارای ماهیت یا ذات نیستند و تعریف‌ها در کل به گوهر هستندگان باز نمی‌گردند و بیان ناب عینی یا بازتاب راستین نیستند بل برداشت‌هایی هستند که خودمان آن‌ها را در مورد چیزها و امور مطرح کرده‌ایم. تمامی عنوان‌ها و اصطلاح‌های کلی از جمله آن‌ها که گویا قرار است در منطق نوع و جنس را متمایز و مشخص کنند اسامی قراردادی هستند، یعنی نشانه‌ها یا نمادهایی برخاسته‌اند، و وجود عینی و واقعی ندارند. فقط امور خاص و مشخص وجود دارند. امور کلی یا جهان‌شمول یعنی امور تجریدی، ایده‌ها، ذات‌ها وجود عینی ندارند، و جز زاده‌های تخیل یا زبان ما به حساب نمی‌آیند. سرخی در دنیا نیست، چیزهایی وجود دارند که سرخ هستند. از نظر یک نام‌گرا اموری که با یک نام خوانده می‌شوند در هیچ چیز با هم شریک نیستند مگر همان نام.

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 21:15 |
با سلام

در این جلسه در مورد حقیقت و شناخت آن از منظر دو فیلسوف بزرگ ارسطو وافلاطون بحث شد که افلاطون به یگانگی حقیقت و ادراک آن فقط در عالم مثل اعتقاد داشت ولی ارسطو به تکثر حقیقت وچندگانگی آن و درک آن در عالم واقع معتقد بود .

اما در این جا چند سوال در ذهنم شکل گرفت که آیا  این تقسیم بندی حقیقت بین جانداران و بی جانان ودیگر مراحل تقسیم آن بین جانداران نگرش جزیی تر در مورد حقیقت یگانه افلاطون نیست. یعنی ارسطو به یگانگی حقیقت اعتقاد دارد ولی تفاوت آن درک بخشی از آن در عالم واقع توسط افرادی که می توانند آن را درک کند است و تقسیم بندی ارسطو در راستای نگرش جزیی در باب حقیقت است و برای درک حقیقت در این عالم او آمده و از حقایق چندگانه می خواهد به حقیقت واحدی که افلاطون بیان کرده برسد .

باتشکر نوروزی

+ نوشته شده توسط علی اکبر در جمعه 24 آبان1387 و ساعت 17:10 |

فلسفه اخلاق ؟

شاید یکی از مهجور ترین و بی نام و نشان ترین بخشهای فلسفه ٬ فلسفه اخلاق باشد. معمولا کسانی که آشنایی با فلسفه اخلاق ندارند با شندیدن نام فلسفه اخلاق به یاد اخلاق ارسطو و تعادل ارسطویی و شاید هم دستورات اخلاق دینی می افتند. البته این تصور یکسره هم اشتباه نیست اما تا حدود زیادی ناقص است. من قصد ندارم در اینجا درباره فلسفه اخلاق بصور خاص آن صحبت کنم بلکه قصد دارم نشان دهم ارتباط فلسفه اخلاق با فلسفه سیاست چیست.

فلسفه اخلاق (البته بصورت دقیق فلسفه اخلاق هنجاری یا نرماتیو که متفاوت از فلسفه فرا اخلاق است) در حول این سئوال می چرخد که چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی اخلاقی نیست. این مسئله مستقیما با مفاهیمی مثل خوب و بد و خیر و شر ارتباط پیدا می کند. در عین حال تمامی این مفاهیم با مفاهیم دیگری مثل عدالت و بی عدالتی رابطه دارند. اگر ما بدانیم چه کاری اخلاقی و چه کاری غیر اخلاقی است درواقع می توانیم نتیجه بگیریم که چه چیزی خوب و چه چیز بد است. حال این اعمال خوب یا بد مختص افراد نیست بلکه با سازمانهای سیاسی (یا بقول فلاسفه سیاست وجودهای سیاسی) نیز ارتباط دارد. برای مثال می توانیم سئوال کنیم که آیا اخلاقی است که حکومت آزادی بیان را رعایت کند یا نه. پس در واقع تمامی فلسفه سیاست مبتنی بر فلسفه سیاست است. تمامی مفاهیم سیاسی با معیار خوب و بد یا اخلاقی و غیر اخلاقی قابل سنجش است. برای مثال می توانیم بپرسیم آزادی خوب است یا بردگی. یا دموکراسی اخلاقی است یا دیکتاتوری. بنابراین کسی که فلسفه اخلاق نداند در واقع هیچ از فلسفه سیاست متوجه نمی شود.

البته آنچه در بالا گفتم احتیاج به توضیح دارد. آیزایا برلین فیلسوف معاصر انگلیسی که در ایران به درست یا غلط با مفهوم آزادی مثبت (آزادی برای) و آزادی منفی (آزادی از) معروف شده است مقاله بسیار مشهوری دارد با عنوان "آیا فلسفه سیاست هنوز وجود دارد؟" . این مقاله عنوان عجیبی دارد که هر کس را نگاه اول متعجب می کند. منظور برلین چیست ؟ مشخص است که ما هنوز فلسفه سیاست داریم ! برلین در این مقاله توضیح می دهد که بحث از فلسفه سیاست باید تنها به مسئله ارزشها محدود شود . یعنی مسائلی مثل راههای حفظ حکومت ٬ چگونگی کارکرد دموکراسی ٬ شکلهای حکومت و سایر موارد به هیچوجه جزو فلسفه سیاست نیست. از نظر او این مسائل تکنیکی هستند که باید به دانشمندان سیاست و جامعه شناسان واگذار شود. پس آنچه برای فلسفه سیاست  باقی می ماند مسئله ارزشها است . یعنی آنچه که خوب و آنچه که بد است. آیا آزادی یک ارزش است یا نه. آیا بردگی ارزش است یا نه. بنابراین برلین می خواهد بگوید که تمام فلسفه سیاست همان فلسفه اخلاق است. در قرن بیستم بیشتر متفکرین سیاسی با این نظر موافق هستند و آثار معاصر فلسفه سیاست اکثرا با مباحث اخلاق شروع می کنند اگچه بعدا به مسائل تکنیکی سیاست نیز می پردازند. به همین دلیل است که اکثر فلاسفه مشهور سیاست مثل هابز ٬ لاک ٬ روسو ٬ آدام اسمیت ٬ استوارت میل و جرمی بنتام فلاسفه اخلاق نیز هستند. برای مثال کتاب "نظریه عدالت" اثر جان راولز از آثار اخیر فلسفه سیاست است و بدلیل اهمیت آن به یکی از آثار کلاسیک (یعنی اصلی) تبدیل شده است بر پایه اخلاق کانتی بنیان گذارده شده.

بنابراین یک نتیجه گیری پایانی لازم است : فلسفه سیاست در بهترین حالت بر پایه فلسفه اخلاق است و در بدترین حالت کاملا همان فلسفه اخلاق است.

بر گرفته از نوشته های رسول زمانی

+ نوشته شده توسط علی اکبر در یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت 11:55 |
آن كس كه آزادي را براي چيزي به جز آزادي مي خواهد ، شايسته بردگي است.توكويل

+ نوشته شده توسط علی اکبر در یکشنبه 19 آبان1387 و ساعت 11:53 |